اوج محبت....

از بس توهم ِ پاک ِ تو را بغل کردم،

تهوّعم آمد......

بیا تو را که سر تا پا کثافتی

بغل کنم...............!!!!

 

پ.ن : نمایشگاه کتاب ِ اعصاب خورد کنی بود.....ولی هر چی بود به قدم زدن بین اون همه کتاب می ارزید.هرچند دیگه از اون آرامش قدیم خبری نبود!!

تازه بماند که بیشتر کتابای خوبو جمع کرده بودن و بیشتر غرفه ها مذهبی بودن!!

در هر صورت ما که به سان حیوان چهار پای دراز گوشی کتاب حمل میکردیم و کمرمان حسابی زیر بار فرهنگ خم شد این چند روز  

Best daD

بابا چی میشه اگه خورشید دیگه در نیاد؟ چی پیش میاد؟
- اگه خورشید نتابه، تعجب میکنی
و با چشمای از حدقه دراومده به آسمون خیره میشی
و باد نور چشماتو به آسمون می بره
و خورشید دوباره شروع به تابیدن میکنه

- بابا چی میشه اگه باد نوزه؟ اونوقت چی پیش میاد؟
- اگه باد نوزه زمین خشک میشه
قایقت دیگه حرکت نمی کنه، بادبادکت دیگه پرواز نمی کنه
اون وقت چمن مشکل تو رو به باد میگه
و باد دوباره شروع به وزیدن میکنه

- بابا اگه چمن رشد نکنه چی؟ اون وقت چی میشه؟
- اگه چمن رشد نکنه اشک هات سرازیر می شه
و زمین با اشک تو سیراب میشه
و بعد مثل محبت تو به من، چمن ها هم بزرگ می شن.
و دوباره شروع میکنن به رشد کردن

- بابا اگه من تو رو دوست نداشته باشم چی؟ اون وقت چی میشه؟
- اگه تو منو دوست نداشته باشی، اونوقت دیگه چمن رشد نمیکنه،
خورشید نمی تابه و باد نمی وزه
اگه می خوای این دنیای قدیمی به کارش ادامه بده
باید باز هم منو دوست داشته باشی،؛ باز هم، باز هم....!!

                          (شل سیلوراستاین)

 

پ.ن: یه وقتایی فک میکنم اگه دنیا شانس ِ داشتن ِ بابای منو نداشت،بی شک یه چیزی کم داشت.....(واج آرایی "ش" )

مِن باب انسانهای چو خر در گِل مانده.......

 

اگه تصمیم دارین کسی از موضوعی با خبر نشه ، یا بهش دروغ بگین یا اصن کلا هیچی نگین.هیچوقت سعی نکنین یه حرف راستو نصفه بزنین.چون حال الان منو پیدا میکنین.....

 

 

 

پ.ن: به طرز احمقانه ای بی صبرانه منتظر نمایشگاه کتابم......

یادش بخیر  +18

یادش بخیر.یه دفه تو مدرسه جلسه اولیاء مربیان بود.یه دیگ آش پخته بودن.وقتی همه کاراش تموم شد و مستخدم خواست بریزه تو کاسه ، الکی بهش گفتم برو تو دفتر یکی از معلما کارت داره.بعدش که رفت کیسه ی نمکو خالی کردم تو دیگ آش.ینی جاتون خاااالی.قیافه ی مامان باباهااا دیدنی بود

تازه یه دفه دیگه م که رفته بودیم اردوی شبانه روزی ، ساعت 2 شب با یکی از دوستام شلوار همه بچه ها رو دوختیم به تشک هاشون.واسه خودمونم دوختیم.فقط یه نفر رو گذاشتیم که مثلن کارا بیفته گردنش.صب که از خواب پاشدن همه شون به من نگاه میکردن که اگه شلوار من دوخته نشده بریزن سرم.وقتی دیدن منم مثه خودشونم آروم شدن.هرچند بازم آخرش لو رفتم....

خلاصه اینا فقط یه گوشه کوچیک از شیرین کاریای من بود که بفهمین چقد سرم تو درس و کتاب بوده.باشد که عبرت بگیرید....

پ.ن:هر چند وقت یه بار از این پستای آموزنده میذارم براتون.فقط یادتون باشه این پستا مخصوص بالای 18 ساله!!!!

پ.ن:ینی حالا که فک میکنم میبینم شوخیام دقیقن از اون نوع شوخیایی بوده که الان بهش میگن : شوخی چوپونی