یادش بخیر.یه دفه تو مدرسه جلسه اولیاء مربیان بود.یه دیگ آش پخته بودن.وقتی همه کاراش تموم شد و مستخدم خواست بریزه تو کاسه ، الکی بهش گفتم برو تو دفتر یکی از معلما کارت داره.بعدش که رفت کیسه ی نمکو خالی کردم تو دیگ آش.ینی جاتون خاااالی.قیافه ی مامان باباهااا دیدنی بود
تازه یه دفه دیگه م که رفته بودیم اردوی شبانه روزی ، ساعت 2 شب با یکی از دوستام شلوار همه بچه ها رو دوختیم به تشک هاشون.واسه خودمونم دوختیم.فقط یه نفر رو گذاشتیم که مثلن کارا بیفته گردنش.صب که از خواب پاشدن همه شون به من نگاه میکردن که اگه شلوار من دوخته نشده بریزن سرم.وقتی دیدن منم مثه خودشونم آروم شدن.هرچند بازم آخرش لو رفتم....
خلاصه اینا فقط یه گوشه کوچیک از شیرین کاریای من بود که بفهمین چقد سرم تو درس و کتاب بوده.باشد که عبرت بگیرید....
پ.ن:هر چند وقت یه بار از این پستای آموزنده میذارم براتون.فقط یادتون باشه این پستا مخصوص بالای 18 ساله!!!!
پ.ن:ینی حالا که فک میکنم میبینم شوخیام دقیقن از اون نوع شوخیایی بوده که الان بهش میگن : شوخی چوپونی